+
نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط گنجشک های بی تابوت
نمی خواهم آنقدر در پس پنجره کتابها بنشینم، تا (به قول مادربزرگ!) رنگ مو و دندانم یکی می شود! به من چه که آخر رمان جنگ و صلح چه می شود! من شاعرم و این چیز ِ کمی نیست! می توانم چشمهایم را ببندم، و از خیابان پر از بوق و بهانه رد شوم! می توانم ده جلد کلیدر را در جمله ای خلاصه کنم! می توانم شعری بگویم، باورکن برای شاعر شدن، به همان خرده هوش سهراب هم احتیاجی نیست! تنها سر سوزن عشق می خواهد و یک کف دست دل دیوانه! عابر معابر عشق که باشی، یک روز کسی از آنسوی سایه ها صدایت می زند: «شاعر!» آنوقت می بینی که می شود جهان را، در جیب ِ کوچک جلیقه ای جا داد! "يغما گلرويي"