
+ نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط گنجشک های بی تابوت
سلام........بعد از این همه وقت که اصلا فرصت بروز شدن نداشتیم به خوندن و نقد آخرین غزلهامون دعوتتون میکنیم... تن داده ام در این نبرد از پا بیفتم حتی اگر از چشم خیلی ها بیفتم دیگر نمی خواهم برای با تو بودن چون بختکی بر جان این دنیا بیفتم وقتی نمی فهمد کسی گنجشک ها را زخمی بزن بر بالهایم تا بیفتم تا سرنوشت ماه در دستان برکه ست هی می پلنگم تا از این بالا بیفتم ترسی نخواهم داشت از بازی تقدیر از اینکه روزی امتحانم را بیفتم اصلا چه فرقی وقتی نباشی بر روی پاهایم بمانم یا بیفتم الهام دیداریان دره کنار نعش پلنگی که مرده است بر سرنوشت شوم خودش غبطه خورده است او رو به روی ماه به نفرت نشسته و قربانیان خسته ی شب را شمرده است هر شب دلش گرفته و با خشم ماه را محکم میان برکه ی مشتش فشرده است فریاد هاش توی سرش منعکس شده فریاد هاش راه به جایی نبرده است دره چقدر روی لبش حرف مانده است.... دره چقدر درد به خاطر سپرده است مهتاب یغما
+ نوشته شده در ساعت 11 قبل از ظهر توسط گنجشک های بی تابوت |